مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان
«من‌های مدفون»، داستانی از علی زوارکعبه

من‌های مدفون
علی زوار کعبه ( داستان فارسی )  [ ۱۶ دی ۱۳۸۷ ]

آفتاب کج‌تاب و سوز سرمای پاییزی مرا واداشت که تا محل قرارمان تاکسی بگیرم. چند وقتی بود که از خانه بیرون نرفته بودم. بازنویسی رمانی که سال‌ها پیش فکر اولیه‌اش به ذهنم متبادر شده بود، رمقی برایم نمی‌گذاشت. داستانش را دوست داشتم. با این حال هربار که تصمیم می‌گرفتم سرانجامی برایش متصور شوم، به بن‌بست می‌رسیدم. واقعیت این که رمان من یک خودزی‌نامه بود. بسیاری از حقایق، شکل دیگری به خود گرفته بودند: نام، مشخصات ظاهری، محل تولد و... و با این حال جسارت نوشتن بسیاری از چیزهای دیگر را نداشتم. اگرچه از خود، من دیگری ساخته بودم که از خانواده‌ی دیگری به دنیا آمده و در آب و هوای متفاوتی رشد یافته و تحصیل کرده بود، با این حال شک نداشتم چنانچه برخی از حوادث را ذکر کنم، پته‌ی خود را روی آب ریخته‌ام...


شاید ترسِ تو آنقدرها هم بی‌جا نبود
مینا حسنی ( شعر فارسی )  [ ۱۳ دی ۱۳۸۷ ]

از زنی/ که موهایش را در رودخانه شانه/ و صورتش را با سیلی باران سرخ.../ همین کفش‌های کهنه مانده وُ/ قابِ عکسی لال/ و بادبادکی که گوش‌واره‌هایش را/ باد.../ من مانده‌ام/ با این ساعت تکراری/ که تیک تاک دور حلقم پیچیده است/ و به یادم می‌آورد/ تو را/ که از من حلق‌آویز...


کدامین گناه؟
مشهود صفر ( داستان فارسی )  [ ۹ دی ۱۳۸۷ ]

اتاق خالی نبود ولی سفید بود. حجم‌ها ساده نبودند. ملافه‌ای تمیز، هم‌رنگِ پوستِ سردش رویش کشیده بودند. تنها صدایی که شنیده می‌شد، صدایِ بوقی ممتد بود.
خانه خالی نبود ولی سفید بود. همه‌ی حجم‌ها ساده شده بودند. در هیچ کدام از اثاثِ خانه، فرورفتگی دیده نمی‌شد. ملافه‌های کثیف، هم‌رنگِ هوای تمیز بیرون و هم‌رنگِ سایه‌های پخش‌شده‌ی روی سرامیک‌های سفید، اشیا را پوشانده بود...


روان پریشان یک نسل دانشجو
امیر آزادی ( مقالستان )  [ ۶ دی ۱۳۸۷ ]

(به بهانه‌ی شروع امتحان‌های پایان ترم پاییزه‌ی دانشجویان)
تحصیلات دانشگاهی در ایران یكی از جبرهای مقدر برای قشر جوان جامعه است كه كم‌تر كسی به فكر نافرمانی از آن می‌افتد. جبر دانشجو شدن در این مقطع تاریخی بسیار شبیه به یک بیماری روانی جمعی است. چرا یک نسل نیاز روانی به تحصیلات دانشگاهی پیدا كرده است؟ شاید این سؤال تازمانی كه جامعه از این مقطع خارج نشود بی‌پاسخ بماند. اما چیزی كه قابل طرح است، نتیجه‌ی روانی حاصل از این دانشگاهی‌شدن است...


دو شعر از شبنم آذر
شبنم آذر ( شعر فارسی )  [ ۲ دی ۱۳۸۷ ]

(بلیط تک‌سفره، می‌دانست می‌دانست)
چشم عادت می‌کند/ به تاریکی/ به نور/ مسافران گرامی/ لطفاً/ برای رسیدن به میدان آزادی/ در ایستگاه «ملت» پیاده شوید/ «دروازه دولت» تعطیل است


اتاقک شیشه‌ای نوک صخره
حمید اباذری ( داستان فارسی )  [ ۲۹ آذر ۱۳۸۷ ]

هرگاه چشم باز می‌کنم و خودم را زیر صخره‌ی منتهی به او می‌بینم، می‌دانم رؤیای تکراری‌ام شروع شده. نمی‌گویم کابوس تا باز عذاب وجدان مثل خوره به جانم نیفتد. آن‌جا همه چیز سیاه و سفید است. نه این‌که فقط صخره‌ی روییده در وسط میدان سیاه و سفید باشد. بهتر است بگویم همه چیز سیاه است و نور سایه‌های سفید به آن‌ها می‌دهد. میدانی که وسطش ایستاده‌ام، خیابان‌ها، ساختمان‌ها ، پلاکارد‌ها، ماشین‌ها، حتا زن‌هایی که بالای سرشان اسم‌شان، سن‌شان و شهرشان روی یک تابلوی سنگی حکاکی شده و در خیابان‌ها پرسه می‌زنند، سیاه و سفید‌اند. الناز هم هست. نزدیک‌ترین زن به من و صخره که دور میدان می‌چرخد و چشم‌های بهت‌زده‌اش به نوکِ محو شده‌ی صخره در ابرها میخ شده...


ایست‌گاه
آرش نصرت‌اللهی ( شعر فارسی )  [ ۲۷ آذر ۱۳۸۷ ]

نامم آب است/ از ناودان آمده‌ام/ و خانه‌ام گودی کوچکی است در ایست‌گاه/ صبح‌گاه/ چکمه‌ی سربازان، خوابم را می‌درد/ سربازان/ سر در قلاده‌های جنگ/ مادران/ رودهای ریخته در من/ من بزرگ می‌شوم/ و عکس هواپیماهای جنگی جا می‌شود در من/ در من ابدیت دریده‌ی آسمان...


سقوط
سروش رهگذر ( داستان فارسی )  [ ۱۲ آذر ۱۳۸۷ ]

پیش از این که ساعت زنگ بزند، دکمه‌اش را پایین زد. عقربه‌های تقریباً هم‌اندازه‌ی ساعت رومیزی برای دوباره به هم رسیدن خیلی از هم فاصله داشتند. نیم‌خیز شد و لبه‌ی تخت نشست و به عکس عروس و داماد توی قاب خیره شد. داماد چتر بزرگی روی سرشان گرفته بود که مبادا عروس خیس شود و عروس متوجه شاخه گل ارکیده‌ای بود که داشت از جیب داماد می‌افتاد. بلند شد و توی هال رفت. خرسک روی صندلی تلفن داشت رو به جلو می‌افتاد که سرجایش نشاند و گوشی تلفن را برداشت؛ دکمه‌ای را فشار داد و شماره‌ها در پی هم قطار شدند. پس از چند لحظه سکوت صدای آشنایی با لحن ملایمی تکرار کرد: «دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد.»...


دو شعر از شاعران معاصر سوئد
سیما رحیمی ( شعر ترجمه )  [ ۹ آذر ۱۳۸۷ ]

(شعرهای «از پاییز» از «یوران سونه‌وی» و «من و تو و دنیا» از «ورنر آسپنستروم»)
نپرس من که‌ام و تو که/ و چرا هستیم/ بگذار کسانی به بحث بنشینند/ که اجیر می‌شوند/ ترازوی آشپزخانه را روی میز بگذار/ و بگذار حقیقت خودش را بیازماید/ پالتوات را بپوش/ چراغ خانه را خاموش کن/ و در را ببند/ بگذار مرگ از مرگ بیاساید...


نان شب
مجتبا کولیوند ( داستان ترجمه )  [ ۴ آذر ۱۳۸۷ ]

(داستانی از «تادئوش بروفسکى» (Tadeusz Borowski)، نویسنده‌ی لهستانی)
ما همه صبورانه منتظر مانديم تا هوا کاملاً تاريک شد. آفتاب ديگر مدتى بود، پشت تپه پايين رفته بود. تيرگى، انباشته از مه شبانه‌ی شيرى‌رنگ، هر لحظه افزون مى‌شد و بر روى دامنه‌ها و دره‌های تازه شخم‌خورده که جاى جاى آن از برف چرکى پوشيده بود، دامن مى‌کشيد. ولى غروبِ آفتاب هنوز بر سقف شکم آويخته‌ی آسمان که آبستن از ابرهاى باران‌زا بود، گاه به گاه نوار سرخ‌رنگى ترسيم مى‌کرد. باد که بوى نمناک و ترشيده‌ی زمين را نوشيده بود و هر دم تندتر مى‌وزيد و سياه مى‌شد، توده‌ی ابرها را به جلو مى‌تاراند. و هم‌چون تيغى برنده بر بدن‌های برهنه فرو مى‌رفت. هربار که باد، تند مى‌وزيد، تکه مقوايى بر روى بام اطراق‌گاه با صداى يکنواختى ضرب مى‌گرفت...


پیام‌بر
محمدامین محمدی ( داستان فارسی )  [ ۱ آذر ۱۳۸۷ ]

(داستان فارسی افغانستان)
برداشت اول: روز اولی که وارد کلاس شدم ضربان قلبم شدت یافته بود. دو دانه کتابچه دستم بود و وارد کلاسی شده بودم که بیش از پنجاه نفر جلوتر از من آمده بودند. همه مشغول بودند و داشتند با یکدیگر صحبت می‌کردند. کسی متوجه ورود من نشد. رفتم و یک جای خالی در گوشه‌ای از کلاس پیدا کردم. با دستمال همراهم خاک‌هایی را که رویش نشسته بود پاک کرده و بعد نشستم. سر و صدا‌ها که شدت گرفت نمی‌دانم چه شد یاد روز اولی افتادم که مادرم آورده بودم مدرسه. خدا بیامرز آورده بود که آدم شوم. هنوز از فکر و این‌گونه خیال‌ها خودم را خلاص نکرده بودم که استادی وارد شد و به همراه تمام دخترها و پسرها به احترامش بر پا خاستیم...


سه شعر از علی صالحی بافقی
علی صالحی بافقی ( شعر فارسی )  [ ۲۷ آبان ۱۳۸۷ ]

(اتفاق، فرقی نمی‌کند...، قرینه)
اتفاق‌ها، همیشه بزرگ نمی‌افتند./ به وسعتِ میلاد و مرگ نیستند همواره./ به بی‌کرانیِ طلوع و غروب هم نیستند/ که باید/ روبه‌رویِ آفتاب/ خیره ایستاده باشی/ تا سایه‌ی بلندِ اتفاق/ از سرت بگذرد...


از من بپذیرید
علی زوار کعبه ( داستان فارسی )  [ ۱۸ آبان ۱۳۸۷ ]

هر کسی باید یک «بی.ام.و»ی دو دو (۲۰۰۲) داشته باشد. یعنی اگر کسی بخواهد موفق شود، این بی.ام.و جزء ضروریات اول کار است. خیلی از آدم‌هایی که اول کار موفق بوده‌اند، اما ناغافل قاطی کرده‌اند و زده‌اند به سیم آخر، به خاطر همین بی.‌ام.و شان بوده است. برای این که بی.ام.و ِی ِ شخصی‌شان را از دست داده‌اند. به جان تکرارنشدنی‌تان، این جریان غیر قابل کتمان است. این طوری‌ها هم نیست که بی.ام.و ِی دودوشان را بگیری در عوض پرادو یا ماکسیما هدیه بدهی و فکر کنی، خب تبدیل به احسنتش کرده‌ام، حالا بایستی با دمبش هم گردو بشکند. نخیر این جوری نیست. از من نیمه‌عاقل-روانی بپذیرید. بی.ام.و دودو هم جنبه‌ی نوستالژیک قضیه را دارد و هم این‌که قدرت موتور و شتاب و سرعتش حرف ندارد. اسپورت‌خورَش هم محشر است. این یعنی در گذار از سنت به مدرنیته گیرپاچ نمی‌کند...


تشریح‌گر
مجتبا کولیوند ( شعر ترجمه )  [ ۵ آبان ۱۳۸۷ ]

(شعری از یانیس کوندوس (Jannis Kondos)، شاعر یونانی)
«من از مرگ نمی‌ترسم.»/ این را قصاب به من گفت./ ـ در حالی که می‌بُرید،/ قطعه قطعه می‌کرد و می‌آویخت./ «من در آسمان نخواهم ماند،/ در این پایین، برای همیشه زندگی خواهم کرد.»/ او به من زل زد/ و دستانِ خونینش را/ با سفیدی پیش‌بند پاک کرد...


احیا
علی عسگری ( داستان فارسی )  [ ۲ آبان ۱۳۸۷ ]

من زمانی داستان‌نویس بودم، بهتر است بگویم می‌خواستم داستان‌نویس باشم! حتا چند بار در مسابقات جایزه هم گرفتم. تحسین‌کنندگانی داشتم و از صف مردگان بیرون جهیده بودم! این‌ها را که می‌نویسم مال چهار سال پیش است و تو خودت خوب می‌دانی که پس از ۴ سال، دست به قلم شدن، صفحه‌های سفید کاغذ را روبه‌روی خود گذاشتن و نوشتن... نوشتن... نوشتن... سخت است. دردناک است. حتا اگر با این موسیقی همراه باشد. حتا اگر «چشم‌اندازی در مه» را با «گام‌های معلق لک‌لک» همراهی کنی. سخت است در این دمی که به سحر مانده، آرام و روی نوک پا، طوری که نشکند، که چقدر ظریف است او، می‌شکند، صدایش می‌شکند، اندامش می‌شکند، حتا غنوده در آب...


رستاخیز نارضایتی خلاق
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی ( انديشه )  [ ۲۸ مهر ۱۳۸۷ ]

(بازآفرینی فیلم گوژپشت نوتردام)
کازیمودو یا گوژپشت نوتردام، نماد شوربختی و سیه‌روزی‌های ناخواسته است. او یارای شنیدن حرف‌های عادی را ندارد، تنها اصواتی قوی همچون ناقوس‌های کلیسا و سوت سوتک را می‌شنود و اوامر کلود فرلو و احساسات اسمرالدا، دخترک رقاص کولی را اطاعت می‌کند. اجازه دهید تا متن بالا را با هم به زبان نمادها ترجمه کنیم. اما آیا اجازه داریم تا اثری از ویکتور هوگو را که از پدیدآورندگان رمانتیسم است، به گونه‌ای سمبولیک تأویل کنیم...


خاطره
شیما رستمی ( داستان فارسی )  [ ۲۶ مهر ۱۳۸۷ ]

عرشیا در ماشین را برای خاطره باز کرد و با دست چپش همراه یک تعظیم ظریف، مسیر حرکت خاطره را در فضا ترسیم کرد.
خاطره! خاطره! بند کیفت به کمربند ماشین گره خورده و جدا نمی‌شه. اون شب که شوهر آهو خانم تو ماشین بابات مُرد، پای اونم بین صندلی گیر کرده بود. بابات تازه از بیمارستان مرخص شده بود. استراحت مطلق بود. اما تو اون محل جز اون کسی ماشین نداشت. آهو خانم وحشت‌زده بدون دندونای مصنوعیش، اون‌جا تو آستانه‌ی در با ضجه‌های گوش‌خراش کلمات نامفهومی می‌گفت...


مرگ در هوای توفانی
صالح تسبيحی ( مقالستان )  [ ۲۳ مهر ۱۳۸۷ ]

(یادداشتی کوتاه درباره‌ی اردشیر محصص، به بهانه‌ی مرگ او)
... «اردشیر محصص» بخت این را دارد که در جهان مطلوب خود ادامه‌ی حیات دهد. او اکنون در میان هاشورهای خود می‌دود، خندان از موجودی مرکب از آدم و خوک می‌گریزد، با شاه‌زادگان قجر، هاشورزده و از شکل افتاده، هم‌نشین است و با بال‌های هزار حشره‌ی عجیب بالا می‌رود و در آسمانی است که ابر ندارد، خاکستری است، ولی عمیق است و می‌توان در آن به دوردست پر کشید و رها شد.


دو شعر از علی صالحی بافقی
علی صالحی بافقی ( شعر فارسی )  [ ۱۹ مهر ۱۳۸۷ ]

(‌بی‌زحمت یک عکس یادگاری از ما بگیرید!، از چیزی به خاک افتادم که از جنس تولد بود...)
نه آشیل بودم،/ نه اسفندیار./ نابودی‌ام،/ نه از پاشنه‌ی استوار پاهام بود،/ نه از نگاهِ زنده‌ی چشم‌هام./ از چیزی به خاک افتادم / که از جنسِ تولد بود،/ نه هم‌جنسِ مرگ...


سلسله‌جنبان تنهايان
اصحاب خزه ( مقالستان ، متون کهن )  [ ۱۰ مهر ۱۳۸۷ ]

(یادداشتی درباره‌ی علی، و گشت و گذاری در آثار زبان پارسی درباره‌ی او)
به‌راستی چرا از میان این همه آدم شناخته‌شده در مذهب ما، این علی است که بر مدار خیر حرکت می‌کند و ادبیات نو و کهنه‌ی فارسی چشمی به سلوک او دارند؟ علی معیار است. یک تصویر جاندار است که از تاریخ بیرون زده، علی نمای هنر خداوند است که در کتب مقدس آدمی را خلق کرد «چون صورت خویشتن»...


نمايش‌نامه: پشت خط مرزی
امیر خالقی ( داستان فارسی )  [ ۷ مهر ۱۳۸۷ ]

پرده‌ی اول. پرده به میزان یک‌پنجم باز شده، در وسط صحنه محفظه‌ی داخلی ماشین دیده می‌شود (تنها صندلی عقب). حرکت نور از کناره‌ها، از جلو به عقب صحنه حالت حرکت ماشین در جاده را نمایان می‌کند. دو مرد در صندلی عقب به هم دست‌بند زده شده و به صورت نادم در کنار هم جا گرفته‌اند، به صورت تمام‌رخ رو به تماشاگران.
مرد ۱: دیر تمام شد... ۳۰ سال... ۳۰ سال...


سرگذشت شعر من
کاف.یوشبان ( شعر فارسی )  [ ۳ مهر ۱۳۸۷ ]

در درونم فریاد/ آرزوهای بزرگم همه تک تک بر باد/ گویی از سپهر هفت‌رنگ شاملو هم اشک می‌بارد/ خان هشتم این‌جاست/ من روایت می‌کنم اکنون/ پس کجایی ماث؟...


این خانه سرد است
رضا کیانی ( داستان فارسی )  [ ۳۱ شهريور ۱۳۸۷ ]

مرد به دقت خیره شده بود به لب‌های بی‌حال زن که برای چند بار باز و بسته شدند. کمی بعد وقتی لب‌ها روی هم آرام گرفتند، مرد از جایش بلند شد و رفت به سمت پنجره‌ی بالکن، که باد قصد باز کردنش را داشت. نگاه زن را روی پشتش حس می‌کرد. زیر لب گفت: «کاش از همون اول چیزی نمی‌گفتم!» به تاریکی پشت پنجره نگاه کرد و در عین حال سعی کرد به چیزی فکر نکند. آهسته کتش را درآورد و آن را روی دسته‌ی صندلی کنار بالکن گذاشت. باید بی‌تفاوت از کنار موضوع می‌گذشت. این را می‌دانست...


مرثیه‌ای بر یک شب برفی
مرتضی کشمیری ( داستان فارسی )  [ ۲۸ شهريور ۱۳۸۷ ]

۲۸ ژانویه. ساکم رو بستم. با خانم مارتین هم تصفیه کردم. مثل همیشه از کارم متعجب شد و به روح شوهر مرحومش قسم خورد که من دیوانه‌ام و ازم قول گرفت که حتماً برم پیش دیوید پسر خواهرش که دانشجوی روان‌شناسیه. بهش قول دادم و یک بسته سیگار. این‌هارم بنویسم دیگه دلیلی برای موندن ندارم. فقط یه مشکل کوچیک دارم... اونم این‌که هنوز فکر نکردم کجا برم... شاید برگردم به همون خراب‌شده‌ای که همه‌ی بدبختی‌ها و تنهاییامو مدیونشم... شایدم به عنوان یه غریبه برم تو یک دهکده‌ی کوچیک و رو زمین یکی از اهالی دهکده کار کنم...


گالیله را به یاد می‌آورم
آرش رادمنش ( شعر ترجمه )  [ ۲۵ شهريور ۱۳۸۷ ]

(شعری از جرالد استرن، شاعر معاصر آمریکایی)
گالیله را به یاد می‌آورم که ذهن را تشبیه کرده بود به/ برگ کاغذی که با وزش باد به این سو و آن سو می‌رود،/ و من عاشق آن منظره بودم وقتی به شاخه‌ی درختی گیر می‌کند،/ یا بر صندلی پشتی ماشینی فرود می‌آید،/ و من سال‌ها در شهرمان رقص کاغذها را در باد نگاه می‌کردم؛/ اما دیروز دیدم که ذهن سنجابی است که در حال عبور از...


نام این بازی جنگ است
سعيد تسبيحی ( انديشه )  [ ۲۳ شهريور ۱۳۸۷ ]

(یادداشتی درباره‌ی فیلم «Redacted»، جدیدترین ساخته‌ی برایان دی‌پالما)
نام این بازی جنگ است. نام این نبرد کشتار است. نام این ترس سرگیجه است و نام این انفجار مرگ است. از بازی کردن در کنار جنگ چه لذت‌ها برده شده و چه صحبت‌ها گفته شده. این سردرد و سرگیجه را کدام‌یک جواب خواهند داد؟ غیر از رها کردن به حال خویش چه کنند؟ زمانی در معرض بلا نیستم و به بلا به چشم یک فاجعه نگاه نمی‌کنم. اما آن‌گاه که منفجر می‌شوم از ترس رخ‌دادن رخداد چه کنم؟ دو دستی به سر بکوبم یا دست‌هایم را ببرم و فریاد بزنم؟...


حرفه‌ای
سارا محمدی ( شعر فارسی )  [ ۱۸ شهريور ۱۳۸۷ ]

اذیتم نکن/ تیرم خطا نمی‌رود/ به انگشت‌های کشیده‌ام/ پلیس مشکوک نمی‌شود/ آرام مدادم را پشت گوش می‌گذارم/ زیر لب آواز می‌خوانم/ چه کسی می‌فهمد...


تروریست
ع.ا.شعار ( داستان فارسی )  [ ۷ شهريور ۱۳۸۷ ]

پنجره را که باز کرد بوی بلوار خیس پیچید توی اتاق. نگاهش را از آن طرف خیابان برید و برگشت طرف تخت‌خواب. کیف زرد رنگ را از زیر تخت بیرون کشید و روی زمین زانو زد. شماره‌ی رمز را تند تند چرخاند، کیف را خواباند روی تخت و درش را باز کرد. بست‌های سیاه را باز کرد و با دست چپ لباس‌ها را بیرون ریخت. با دست راست مخزن و قنداق تفنگ را بیرون آورد و کنار کیف گذاشت. لوله‌ی سیاه بلندی را از جوف شکافته‌ی کنار کیف بیرون کشید و کیف و لباس‌ها را به انتهای تخت هل داد. مخزن تفنگ را سر قنداق محکم کرد و قنداق را عمود روی تخت گذاشت و آن‌قدر لوله‌ی سیاه را پیچاند تا محکم شد. کسی در زد. تفنگ را سراند زیر انبوه لباس‌ها و از اتاق خواب بیرون رفت...


شعری از احمد صوفی
احمد صوفی ( شعر فارسی )  [ ۳ شهريور ۱۳۸۷ ]

وقتی درخت/ در تهاجم تبرهای سرخ/ از پرنده تهی می‌شود/ باید/ دست به دامن همان ابلیس کوچک بی‌قواره شد/ گلی اگر نشکفت/ چیز بعیدی نیست./ وقتی که بوی انتظار هم‌آغوشی/ از چاک پیراهن کولیان باکره لبریز است/ باید/ بر گاهواره‌هایی خالی از مسیح/ به فاتحه نشست...


نه. هيچ چيز
شکوفه آذر ( داستان فارسی )  [ ۳۰ مرداد ۱۳۸۷ ]

امروز هوا ابری است. گاهی خورشيد از لای ابرها بيرون می‌آيد و داخل غرفه‌ی کتاب‌فروشی‌اش را روشن می‌کند. سمت چپش يک ديوار بزرگ شيشه‌ای مشرف به پارک است. پشت پارک، روبه‌رو يک سری ساختمان مسکونی است. گاهی سرش شلوغ است. اغلب خلوت. وقتی حوصله‌اش سر می‌رود، کتاب‌های غرفه را جابه‌جا می‌کند. کم و زياد می‌کند. پازل‌ها را جايی می‌گذارد که بهتر ديده شوند. در اين فرهنگ‌سرا برای چند روز کتاب کودک می‌فروشد. برای خودش از خانه کتاب می‌آورد. حالا دارد «اگر شبی از شب‌های زمستان مسافری» را می‌خواند...


برهوت کاهی رنگی
تو / تهران / ۱۳۸۵
خانه به سيلاب