مقالستان جهان انديشه جهان شعر جهان داستان
متون کهن
مقالستان
طنز
معرفی و نقد کتاب
انديشه
گفت‌وگو
معرفی نويسنده
شعر فارسی
شعر ترجمه
نقد شعر
داستان فارسی
داستان ترجمه
نقد داستان



می‌گوییم که گفته باشیم (۱)
اصحاب خزه ( مقالستان )  [ ۲۴ اردی‌بهشت ۱۳۸۷ ]

(مروری بر مناسبت‌های تقویمی اردی‌بهشت ماه)
اردی‌بهشت رو به اتمام است، ماهی که عمق بهاران فرهنگ ما نیز هست. زیرا که به تناوب روزهایی گذشته‌اند که نامی شده‌اند به نام بزرگان فرهنگ‌مان. و تماشا و تورق گذرایی که به بهانه‌ی «روز ملی»شان بر آن‌ها می‌شود جشن‌نامه‌ی کوچکی است برای بزرگانی که هرکدام‌شان توانایی داشته‌اند و نام‌شان چنان عظیم است که بتوان روزشان را به روز ملی زبان و ادبیات فارسی تبدیل کرد...


قهوه‌های فرانسه
حسنا صدقی ( شعر فارسی )  [ ۲۱ اردی‌بهشت ۱۳۸۷ ]

رد پایت روی برف‌ها جا مانده/ نفس‌های گرمت در سینه‌ی من/ از گرمای تیرماه تنت/ تا سرمای دی‌ماه خداحافظی/ این شب‌ها بر مدار دلتنگی تو مهتابی‌ست...


پیشنهاد کتاب
اصحاب خزه ( معرفی و نقد کتاب ، نگاه )  [ ۱۳ اردی‌بهشت ۱۳۸۷ ]

و اما نمایشگاه کتاب! هر چند که در سایه‌ی الطاف متولیان امور، اوضاع کتاب امسال کم‌رونق‌تر از همیشه است و آنچه خود دانی! اما هنوز هم کتاب‌هایی هستند که خواندن‌شان حال و روز آدم را عوض می‌کند. چندتایی از آن‌ها را معرفی می‌کنیم، باشد که حال شما را هم مانند اصحاب و خزه خوب کند...


شنبه در کنار آبراه
آرش رادمنش ( شعر ترجمه )  [ ۱۰ اردی‌بهشت ۱۳۸۷ ]

(شعری از گری سوتو، شاعر معاصر آمریکايی)
امیدوار بودم هفده‌سالگی خوشی داشته باشم/ مدرسه ضربدری پررنگ بود در دفتر حضور و غیاب،/ بعدازظهر یک شیپور چندشی هی می‌نواخت چون تیم ما/ می‌خواست برنده شود آن شب. معلم‌ها به آب و آتش می‌زدند/ برای سر درآوردن از کار ما. راهرو پر بود از/ بوی بنجل‌ها و موهای نشسته. پس، دوستم و من/ نشسته به آب نگاه می‌کردیم شنبه، هیچ‌کدام خیلی حرف نمی‌زدیم...


پنجره‌ی واحد سيزدهم
ناصر تميمی ( داستان فارسی )  [ ۷ اردی‌بهشت ۱۳۸۷ ]

احتمالن قبل از باز کردن اين نامه متوجه شده‌ايد که آدرس اين نامه بسيار برای‌تان آشنا است. بله تقريبن چيزی شبيه آدرس همان‌جايی است که شما در آن زندگی می‌کنيد و آن‌جا را «خانه» می‌ناميد، تنها پلاک آن يک رقم پس از شماره‌ی واحد شماست. اگر تاکنون با من موافق بوده‌ايد بايد به عرض برسانم که احتمالن شما مرا «همسايه» می‌ناميد...


در خدمت آدمیت
اصحاب خزه ( انديشه ، معرفی نويسنده )  [ ۳ اردی‌بهشت ۱۳۸۷ ]

(به بهانه‌ی درگذشت فریدون آدمیت، مورخ معاصر)
با عنایت به این که «هگل» در تبیین فلسفه‌ی تاریخ خود می‌گوید کشوری که تاریخش را ننوشته است اصلن تاریخ ندارد، باید به سراغ متون شبه تاریخ‌نگارانه‌ی کهن ما رفت تا فهمید تلاش و توجه امثال «آدمیت» تا چه حد حکم باریکه‌ی جوی به ریشه‌ی تشنه داشته است. فریدون آدمیت در زبان و کشوری به تحقیقات تاریخی دست زد و رو به تحلیل آورد که تاریخ‌نویسی‌اش بیش از هر چیز «تذکره»نویسی شاهان و مسافرت‌های ماجراجویان می‌بود...


پرواز تا نیما
کامران کهریزی ( شعر فارسی )  [ ۳۰ فروردين ۱۳۸۷ ]

نه می‌خواهم تن نیمای اکنون خفته در خاکش بلرزانم/ نه می‌خواهم میان موج نو/ آتش برقصانم!/ اگر در شعر من/ نوری صدایی یا نگاهی/ ز رستاخیز نیما غوطه‌ور باشد/ به سان صخره‌ای موج نوین را خرد می‌سازم!/ دگرباره ز هر سار کهن‌سال می‌پرسم/ کدامین نغمه را روح طبیعت می‌نوازد؟...


رازگویی عطار نیشابوری
نويسندگان کلاسيک ( متون کهن )  [ ۲۵ فروردين ۱۳۸۷ ]

(به بهانه‌ی ۲۵ فروردين، روز بزرگداشت عطار نیشابوری)
بیت‌های غزل، ابیاتی شگفت‌اند که از زبان و دل عطار تراویده‌اند. این شعر هیچ‌گاه کهنه نمی‌شود. و از نظر ساختاری، شکل متن در متنی دارد بی‌نظیر. این غزل نزد عطار، هم‌چون شب قدر برای محمد(ص)، گویی کل منطق‌الطیر است (به‌خصوص داستان شیخ صنعان و دخترک ترسا) که ناگهان در یک شعر بازآفریده شده...
«نگاری مست و لایعقل چو ماهی/ درآمد از در مسجد، پگاهی/ سیه‌زلف و سیه‌چشم و سیه‌دل/ سیه‌گر بود و پوشیده سیاهی...»


شکل درخت تپه‌ی روبه‌رو
شعله آذر ( داستان فارسی )  [ ۲۲ فروردين ۱۳۸۷ ]

توی آن تاريکی، سنگ‌ها ديده نمی‌شدند؛ شايد فقط از زير کفش‌ها، از زير پاها، برجستگی‌های سخت سنگ را می‌شد حس کرد. مرد جلوتر رفت. گاه که ماه پيدا می‌شد، سگک‌های کوله‌پشتی‌اش می‌درخشيدند. مثل نشانی بودند برای گم نکردن راه. دختر، کند و با احتياط قدم برمی‌داشت. دره‌ی کنارش را مدام زير نظر داشت. زن، آن دو را نگاه می‌کرد. جز سکوتِ ميان آن‌ها، صدای گه‌گاه پرنده‌ای ناپيدا بلند بود. صدای چرق‌چرق خرده‌سنگ‌هايی هم می‌آمد که به دره می‌افتادند. راه باريک، در نورِ گاه‌به‌گاه مهتاب روشن می‌شد...


روایت غیرمعتبر از عشق
علی شیعه‌علی ( داستان فارسی )  [ ۱۹ فروردين ۱۳۸۷ ]

ـ نياوران؟ ـ بيا بالا... ساعت ۱۰ صبح است. فقط يک آدم ديوانه‌ اين وقت روز با ماشين درست از وسط شهر رد می‌شود. ماشين‌ها مثل مورچه پشت سرهم هر چند دقيقه يک تکان می‌خورند. آفتاب بيداد می‌کند. راننده دزدانه نگاهی به آينه‌ی ماشينش می‌اندازد و تنها مسافرش را ديد می‌زند و می‌گويد: «با اين وضع تا ظهر هم نياوران نمی‌رسيم». مسافر بدون اين‌که نگاهی به جلو بيندازد، آرام می‌گويد: «اشکالی نداره. عجله ندارم»...


فی‌الواقع
شروین شلایی ( شعر فارسی )  [ ۱۶ فروردين ۱۳۸۷ ]

خواب دیدم/ وحشت/ در قلب آسمان ظهر/ می‌درخشد/ و علیه هر سایه‌ای/ اعلام جرم می‌کند/ حتا سایه‌ی سر مادران هر چه باداباد!/ خواننده‌‌ی عزیز دقت بفرمایید/ من/ فی‌الواقع/ خواب می‌دیدم.


مرد خرسی جریان یک دلهره
سعيد تسبيحی ( انديشه )  [ ۱۳ فروردين ۱۳۸۷ ]

... «ورنر هرتزوگ» از معدود کارگردان‌هایی است که می‌تواند این دو ویژگی (صدا و تصویر) را هم‌زمان داشته باشد. در فیلم «مرد خرسی» (Grizzly man) هرتزوگ به روایتی می‌پردازد که شاید برای بسیاری از مخاطبان تازگی داشته باشد. «مرد خرسی» داستان مردی است به نام تریدول با علاقه‌ای شدید به خرس‌ها که تصمیم می‌گیرد برای حفاظت از آن‌ها به جنگل‌های گریزلی برود و کنار آن‌ها زندگی کند. فیلم ساختاری مستند دارد و براساس بازمانده‌های فیلم‌هایی ساخته شده که تریدول و زن همراه وی از خود و زندگی خویش در کنار خرس‌ها گرفته‌اند...


در نمکزار
پژمان پاکدل ( داستان فارسی )  [ ۱۰ فروردين ۱۳۸۷ ]

فرنگیس با چشمان درشت و سرخ در میان شوره‌زار داغ مسجدسلیمان به سیاوش می‌نگریست که باد گرم پارچه‌ی کتان تنش را می‌تکاند. هوا خفه بود، مثل تمام روزهای مسجدسلیمان بوی تعفن، بوی لاشه، بوی نفت می‌داد که با عطر گلاب در هم پیچیده بود. شوره‌زار صاف و سفید با چهارخانه‌های چسبیده به همش تا خود خورشید در حال طلوع رفته بود. تپه‌ماهورهای نمک در چند قدمی خورشید نشسته بودند و باد وجودشان را ذره ذره بر شوره‌زار می‌کشید. ـ خانوم جای بهتری نبود؟ زمین از سنگ سفت‌تر. این را اکبر پرسید، مردی چهل‌ساله با قوز کوچکی بر پشت که در گودی چند سانتی‌متری ایستاده بود...


شعری از حسین حقیقیان
حسین حقیقیان ( شعر فارسی )  [ ۷ فروردين ۱۳۸۷ ]

شب از لای شيشه‌های پنجره/ خبر مرگ خورشيد آورد/ به آشيانه‌ی کبوتر اگر سری بزنی/ وشاخه‌ای گل/ از يک مشت شعر سپيدت/ بر روی ايوان اتاق خوابت بريزی/ علاقه‌ی پرنده به زمين ماندن را/ به انسان شدن را/ حامله می‌شوی برای متنت...


قهرمانی از قهرمانان
فرناس ( معرفی نويسنده )  [ ۵ فروردين ۱۳۸۷ ]

الکساندر دوما را به عنوان یکی از نویسنده‌هایی می‌شناسند که داستان‌هایش در رده‌ی پرخواننده‌ترین داستان‌های دنیا هستند. او به خاطر تعداد زیاد رمان‌ها و نمایش‌نامه‌های تاریخی‌اش که ماجراها و حوادث عاشقانه و توطئه‌های تاریخی را با تعلیقی کشنده در خود دارند به شهرت رسیده بود و این شهرت را حفظ کرده است... امروزه، پس از پیدایش سینما، بارها و بارها رمان‌های این نویسنده‌ی قرن نوزدهمی مورد اقتباس قرار گرفته است و هم‌چنان مورد اقتباس قرار می‌گیرند...


بهاریه
اصحاب خزه ( نگاه )  [ ۳ فروردين ۱۳۸۷ ]

خزه موقتن رنگ عوض کرده است، به پاس نوروز، این یادگار جمشید که زود، خیلی زود «فره‌ی ایزدی‌اش» گسست و چنان شد که خود دانی. خزه رنگ عوض کرده است و می‌داند که تو آشنای همراه کم‌تر حوصله داری که در این سرور همگانی به خواندن متن‌های بلندبالا بنشینی، همین است که قناعت می‌کند به دو هدیه، باشد که مقبول افتد...


قعر تاریخ
اصحاب خزه ( مقالستان )  [ ۲۸ اسفند ۱۳۸۶ ]

گزارش تصویری خزه از گورستان تاریخی گوهرتپه
در نزدیکی شهر ساری دو غار باستانی وجود دارد که حوالی آن‌ها، چون دیگر تپه‌های باستانی (مانند مارلیک)، از اشیای تاریخی و یادگارهایی از دوران کهن پر است. بقایای شهری بسیار کهن، به جای مانده از اواخر دوران مفرغ و عصر آهن، از ژرفای تاریخ، قدمتی که به بیش از ۳۰۰۰ سال پیش از میلاد مسیح می‌رسد...


برهنگی
سروش رهگذر ( داستان فارسی )  [ ۲۴ اسفند ۱۳۸۶ ]

احساس سقوط ناگهانی به درون يک دريا تاريکی؛ هر چند ابتدا هول‌آور می‌نمود اما به تدریج دلنشين می‌شد. سقوط اما نه با سرعت سرسام‌آور بلکه همچون پری سبک و آهسته به درون حلقه‌ی چاهی فرو غلتيدن. هرچه بيش‌تر فرو می‌رفت بيش‌تر احساس سنگينی می‌کرد. پلک‌هايش به تدريج گرم و سنگين می‌شدند؛ ديگر هيچ ميلی برای بازگشت نداشت و قدرتی برای باز نگهداشتن چشمانش. دوست داشت تا ابد در همين حالت بماند اما خيلی زود چيزی مانع لذت بردن از سقوط آزادش شد. دستی که از سر شانه‌اش به نرمی به روی گردنش لغزيد و بناگوشش را با نوک ناخن‌های بلندش به آهستگی نوازش کرد...


انتظار ظهور زنگ‌ها
مهتاب کرانشه ( شعر فارسی )  [ ۲۲ اسفند ۱۳۸۶ ]

شايد اين تقلای بی‌حوصله/ که از ورای لحظه‌های صورتی/ به بيرون می‌ريزد/ و جذب جريان باغچه می‌شود/ رويش نگاهی مرطوب/ درحريم نيلوفر است/ پاها را جمع می‌کنم/ و در عبور روز/ به انتظار ظهور زنگ‌ها می‌نشينم/ آيا من جانب تجسم سیب خواهم بود؟...


آخرالزمان فرهنگ
علی عسگری ( نگاه )  [ ۱۹ اسفند ۱۳۸۶ ]

کاری نداریم به این که آیا کار دادگاه تجدیدنظر قانونی بوده است و می‌توانسته حکم دادگاه بدوی را تشدید کند یا خیر! و باز هم کاری نداریم به این که اصولن وظیفه‌ی وزارت فخیمه‌ی ارشاد و دستگاه عریض و طویل آن چیست که نمی‌تواند از اثری که مجوز انتشار آن را داده دفاع کند! یا این که چند بار نویسنده و هنرمند جماعت در این خاک باید پاسخگو باشد، یک بار مقابل ممیزان پیش از چاپ، یک بار در مقابل اشتباهات احتمالی ممیزان بعد از چاپ، و در نهایت شاید چند سالی پس از انتشار اثرت هم کارت به محاکم قضایی بکشد که انگار نه انگار که از ان هفت‌خوان انتشار گذشته‌ای و...


داستان‌ها
آرش رادمنش ( داستان ترجمه )  [ ۱۵ اسفند ۱۳۸۶ ]

(داستانی از جان ادگار ویدمن)
مردی زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد. از کجا می‌آید. به کجا می‌رود. چرا موز می‌خورد. چقدر تند باران می‌بارد. مرد موز را از کجا آورده است. اسم موز چیست. چقدر تند مرد راه می‌رود. آیا حواسش به باران هست. چه در سرش می‌گذرد. کیست که این سؤال‌ها را می‌پرسد. چه کسی قرار است به آن‌ها جواب بدهد. چرا. چه اهمیتی دارد. چقدر سؤال درباره‌ی مردی که زیر باران قدم می‌زند و موز می‌خورد این‌جا هست. آیا سؤال قبلی یکی از آن‌هاست یا نوع دیگری از سؤال است و نه درباره‌ی مرد یا قدم‌زدن یا باران...


هفت شعر از الهام ناصری
الهام ناصری ( شعر فارسی )  [ ۱۲ اسفند ۱۳۸۶ ]

شب‌ها مترسک کتش را/ روی شانه‌ی آدم‌برفی می‌اندازد/ سیگاری با هم می‌کشند/ و پرنده‌ها را به هویج مهمان می‌کنند./ ما که خواب‌ایم،/ همه با هم رفیق‌اند/ ما که بیدار،/ دنیا دوباره سنگ می‌شود


تعزيه در ايران‌زمين از آغاز تاکنون
كاوه‌ احمدی‌ علی‌آبادی ( انديشه )  [ ۱۰ اسفند ۱۳۸۶ ]

سوگواری برای از دست‌رفتگان، به خصوص اشخاصی چنان برجسته که به اسوه و اسطوره‌ای در نزد وجدان ‌جمعی يک ملت بدل شده‌اند، در جوامع و فرهنگ‌های مختلف آمده است و گرچه در برخی از اديان منع ‌شده، اما با اين همه به حيات و بازآفرينی‌اش همراه با فراز و فرودهای مختلف ادامه داده است؛ به ويژه اگر مرگ آنان با يک تراژدی همراه بوده باشد. قيام و شهادت امام حسين، ميترا، سياوش، مسيح و... از اين جمله‌اند...


چهار شعر از علی‌رضا نوری
علی‌رضا نوری ( شعر فارسی )  [ ۳ اسفند ۱۳۸۶ ]

از اول هم/ به چیزهایی که روی پیشانی نوشته‌اند شک داشتم/ به لوله‌های گاز/ که حتا به درد خودکشی نمی‌خورند/ به این زن‌ها/ که به خون عادت کرده‌اند شک داشتم/ پیشانی‌ام بلند نبود/ گفتم موهایم بریزند/ چیزهای بیش‌تری می‌توان روی آن نوشت/ تو را نوشته‌اند که نباشی...


باله‌ی تخمه‌شکن
صالح تسبيحی ( داستان فارسی )  [ ۲۹ بهمن ۱۳۸۶ ]

من این ماجرا را از جایی دور تعریف می‌کنم. از جایی که دستت نمی‌رسد و صدای مرا گنگ می‌شنوی. مثلن در خواب. یا مه. یا قعر دریا در آب. صبح سوار ماشین شدیم. من‌ام با پدرم. و برادرم و آفتاب و «ام‌پی‌تری‌پلیر». آفتاب اما نمی‌سوزاند. گرم است و خوشایند روزی تعطیل. جاده خوب است. شلوغ هم نیست. صبح است. و هنوز مردم راه نیفتاده‌اند. در هر پیچ و بالا و پایین نفس کند می‌شود و به شماره می‌افتد و تنگ می‌شود، به کپسول آسمم احتیاجم می‌افتد. برادرم هدفون گذاشته توی گوشش. سنش از من کم‌تر است. تصمیم دارد روشنفکر بشود (یعنی شغلش بشود منورالفکری و از راه روشن‌شدن فکر امرار معاش بکند) کتابکی می‌خواند. با پدرم مباحثات سیاسی دارد. و اخبار فوتبال را در پنهان دنبال می‌کند. ماشین‌ها می‌آیند و تک و توک از کنارمان می‌گذرند...


بی‌خوابی
مصطفی طباطبایی ( داستان فارسی )  [ ۲۴ بهمن ۱۳۸۶ ]

آن شب کمی زودتر از شب‌های دیگر روی تختش دراز کشیده بود تا شاید زودتر از همیشه بخوابد، هر چند خوابش نمی‌آمد، دلتنگ بود و این دلتنگی امانش را بریده بود و حوصله را از او گرفته بود. هوای پاییزی هنوز آن‌قدر گرم بود که نمی‌شد ملافه را به دور خودش بپیچد و از خنکی ِ دلچسبی که با تمام وجود احساسش می‌کرد کِیف خوبی بهش دست بدهد. یک ساعتی در جایش غلت زد و به این طرف و آن طرف شد، به این امید که پلک‌هایش سنگین شوند، اما بی‌فایده بود. از جایش بلند شد، ساعت یک نیمه‌شب بود، به طرف پنجره رفت، کنار پنجره هوا خنک بود و نسیم ملایمی به صورتش می‌خورد. نسیم، چه اسم پرمعنایی بود برایش...


در تقابل هنرمند و دیوانه
منصوره اشرافی ( انديشه )  [ ۲۱ بهمن ۱۳۸۶ ]

این یک توهین نیست، واقعیت است! اگر به عنوان یک هنرمند در جامعه زندگی می‌کنید، فکر می‌کنید، رفتار می‌کنید و سخن می‌گویید هیچ‌گاه حیرت نکنید که گاه‌گاهی دیگران شما را روانی و دیوانه خطاب کنند، حتا اگر این دیگران در زمره‌ی دوستان‌تان باشند، چون علت این خطاب پرواضح است و قابل درک و فهم. گفته‌اند به تعداد انسان‌ها جلوه‌های گوناگون جنون وجود دارد و بدیهی است که هنرمند نیز یک انسان است و این جلوه‌ها در او بارزتر، پررنگ‌تر و واضح‌تر است، چرا که انسانی است با حساسیت‌ها و تأثیرپذیری بیش‌تری از دیگر مردم...


دو شعر از علیرضا آدم‌بکان
علیرضا آدم‌بکان ( شعر فارسی )  [ ۱۸ بهمن ۱۳۸۶ ]

همه‌ی این‌ها می‌روند/ همه‌ی یادها می‌شوند/ یادی در آغوش شده/ و فرو می‌روند/ فرو در موجی، بر ساحلی، به تهیگاه یک صدف، بر مجهولی یک بودن./ هرچه باشد، این خاک؛/ خاک «پرشین» است!/ و نعش‌ها در آن/ به تضاعف زندگی می‌کنند./ نوای بودن‌ها/ در کرنای دروغ‌ها/ در بکری چشم‌ها/ ناله‌ی یادها را به یاد می‌آورند/ آری حتا تو، ای «فوک» خاکستری/ افتاده به ساحل...


رزهای عربی
اميرحسين تيکنی ( شعر فارسی )  [ ۱۴ بهمن ۱۳۸۶ ]

زمین زیر پای رقاصه‌های عرب می‌لرزد/ و هزار آرزوی مرده/ چون آوار مخروبی/ در اندام لرزان من/ فرو می‌ریزد/ دست‌ها بالا/ بازوان لخت رقاصه‌ها به هر طرف می‌رود/ این باد بی‌صاحب/ تمام برگ‌های درخت را می‌کند/ درخت لخت گریه می‌کند/ در فصل پائیز/ وقتی نامت را گم کنی/ وقتی حوصله‌ی حتا/ رفتن تا نزدیک‌ترین ساحل بندر را هم نداشته باشی/ هنگام غروب/ در گوشه‌ی قهوه‌خانه‌ای کوچک/ تنها بنشینی...


گلایه‌ی حکیم مجدود ابن آدم سنائی از روزگار
نويسندگان کلاسيک ( متون کهن )  [ ۱۰ بهمن ۱۳۸۶ ]

شعر، نشان گلایه‌ای است تلخ، از آدمی بزرگ و نازک‌بین، که معنای کلامش با تمام روزگاران انگار همخوانی دارد. اشعار ازلی ابدی چنین، باید که بارها و بارها خوانده شوند...
«ای مسلمانان خلایق حال دیگر کرده‌اند/ از سر بی‌حرمتی، معروف، منکر کرده‌اند/ در سماع و پند و اندر دیدن آیات حق/ چشم عبرت کور و گوش زیرکی کر کرده‌اند/ کار و جاه سروران شرع در پای اوفتاد/ زان‌که اهل فسق از هر گوشه سر بر کرده‌اند...


پرشین کارتون
اندوه جنوبی
خانه به سيلاب